تبلیغات
راه سرخ
دارالعباده یزد، دارالمؤمنین كاشان و خاتمی؟! | راه سرخ ,

   :: دارالعباده یزد، دارالمؤمنین كاشان و خاتمی؟!

 امروز در بستر سیاسی‌كاری اصلاح‌طلبانه نزول یافته‌اند؟!  خاتمی پس از 8 سال حاكمیت اصلاح‌طلبی با مبنا و انگیزه و هدف دین‌ستیزی و فرهنگ‌سوزی، در دوران جدید شگرد دیگری را پیش گرفته است. وی كه متأسفانه هنوز لباس روحانی بر تن دارد، در حالی كه با چماق 8 ساله ریاست‌جمهوری خود مدام بر فرق ملت كوبید كه: "اندیشه‌ای كه رأی نیاورده حق نظر ندارد، و باید به اراده مردم تمكین كرد." امروز نه تنها رأی دینمدارانه مردم را بر نمی‌تابد، بلكه شتابزده و نابردبارانه با دوره‌گردی‌های مشكوك خارجی و سفرهای پر مسأله داخلی در پی اغراض سیاسی است.  خاتمی دارای چه جایگاهی است؟ روحانی است؟ با كدام تحصیلات و وجهه‌ی حوزوی؟ كدام مبنا و باور دینی؟ كدام رفتار و گفتار مذهبی؟ آیا صرف داشتن لباس روحانی، می‌تواند او را یك روحانی صاحب‌نفوذ در میان دینداران یا بی‌دینان معرفی كند؟ آیا فریاد 8 ساله‌اش مبنی بر "شكست دین در تقابل با آزادی" كه عملا هم به انجام آن همت گماشت، از كدام ذهن پاك خواهد شد؟ آیا منابع مالی نامعلوم داخلی و خارجی و البته بی‌پایان او كه هزینه سرسام‌آور، كردارهای سیاسی ـ حزبی و سفرهای ماركوپولویی و قبیله‌ای‌اش را تأمین می‌كند، می‌تواند مایه نفوذ و آبروی دینی یا سیاسی برای او باشد؟  دانشگاهی است؟ با كدام مدرك علمی؟ آیا تكرار گفته‌های دین‌ستیزان قرن 18 اروپا مؤید دانشگاهی بودن اوست، یا نوشتن كتابی غرب‌گرایانه كه تایید استاد ماركسیست اخراجی را پشتوانه دارد.  ا... مهاجرانی است با رسوایی‌های اخلاقی و سیاسس، سر دیگرش در دكترای افتخاری خاتمی در انگلیس و دست دادن او با زنان در ایتالیا، و سجده كردن بر كاخ سفید با اهدای ویزای اعضای و خدمات تشریفات كاخ سفید به وی، می‌تواند جایگاه معتبر سیاسی و یا علمی برایش ایجاد كند؟   .  فرهنگ چرا؟ !

سفرمحمد خاتمی به دارالعباده یزد و دارالمؤمین كاشان در سیزدهم رجب، مایه شگفتی بسیار می‌شود، و این پرسش طبیعی را پیش می‌آورد كه آیا شهرهای یزد و كاشان كه در دوران طاغوت هم به دارالعباده و دارالمومنین مشهور بودند،

سخن روشن‌تر و رساتر آنكه، محمد

سؤال این است كه محمد

آیا انجام عمل حرام وی در دست دادن با زنان در ایتالیا كه علاوه بر فیلم، تصاویرش در روزنامه كیهان درج گردید. مؤید روحانیت، دینداری و شایستگی و صلاحیت اوست؟ آیا خاتمی یك

آیا گفت‌وگوی تمدن‌هایش كه یك سر آن عطاء

آیا اعترافات هاله اسفندیاری و كیان تاجبخش در «براندازی نرم» توسط اصلاح‌طلبان حاكم و نام بردن از افراد مؤثر و مسؤول دولت خاتمی ـ كه البته به یمن وجود ضرغامی سانسور شد ـ دستمایه‌ی «خاتمی» در سفرهایش می‌باشد؟

به هر حال خاتمی با تئوری و عمل دین‌ستیز آشكارا اعلان داشته می‌دارد كه التزام اعتقادی و عملی به اسلام ندارد. این مهم عملا به انجام رسیده گرچه جامعه روحانیت نسبت به آن متأسفانه با اغماض نگریست. و دادگاه ویژه روحانیت در خلع لباس او و حتی احضار و محاكمه‌اش تقصیركار باقی ماند. اما از این به بعد سفرهای خاتمی به هركجا می‌تواند باشد و با هر منبع مالی حمایت شود. واشنگتن یا تل‌آویو، لندن یا ...

اما در ایران و در میان مردم دین‌مدار، وطن‌دوست و غیرتمند و با

حال پرسش آن است اصلاح‌طلبی برانداز، دستوری و هدفمند، با كدام نگاه و غرض‌ورزی و برآورد، شهرهای مؤمن‌پرور «یزد» و «كاشان» را آن هم در شب میلاد امیر عدل، مولای متقیان و افضل مخلوقات پس از پیامبر خاتم صلی‌الله علیه و آله و سلم میدان جولان «خاتمی» می‌كند؟ آیا شكستن قبح انجام عمل حرام آن هم در لباس روحانیت، چنین هزینه‌ای را می‌طلبد؟ آیا فرهنگ‌ستیزی بی‌سابقه محمدخاتمی باید با ملعبه كردن آبروی مردم یزد یا كاشان استمرار یابد؟

به هر حال بر مردم یزد و كاشان است كه این میهمان خود خوانده را در نحوة میزبانی متوجه اعمال فرهنگ‌سوز خود كنند، و به او یادآور شوند كه به همان سفرهای آمریكا و انگلیس و فرانسه‌اش اكتفا كند، و دست از سر مردم مؤمن ایران اسلامی بردارد. آیا در شهرهای ایران امكان دست دادن با زنان برای او....


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
کی گفته شهدا اینقدر نازنین بودند؟ | راه سرخ ,
تلاش کردند تا به قول خودشان ارزش های دفاع مقدس را تبیین کنند نشستیم ودل سپردیم.

تلاش کردند تا به قول خودشان دستاوردهای دفاع مقدس را تشریح کنند نشستیم وگوش کردیم.

انگشت هایشان را تاآنجاکه می توانستند باز کردند وافتخارکردند که خاک ایران را حتی به اندازه ی یک وجب هم از دست نداده اند نشستیم ونگاه کردیم. اما نشسته بودیم وارزش های دفاع مقدس در حال تثبیت وتبیین وتحقیق وتشریح وترویج وتبلیغ وبودند. ما نشسته بودیم وخیلی ها دوست داشتندکه ما بنشینیم وبه خاطرات گوش کنیم.

نشستیم و از روی مین رفتن های داوطلبانه از نماز شب های زیر نور منور از وصیت نامه نوشتن های کنار اروند، از به خط زدن و به خدا رسیدن، از یخ زدن روی قله ی ماووت ، از سوختن درسه راه شهادت، از قطعه قطعه شدن پشت خاکریز و...و...و بشنویم.

نشستن وشنیدن کارمان شده بود و چه شیرین هم بود وچه حالی داشت!درست مثل نشستن در خیمه های عزاداری و شنیدن مصائب وفضائل اهل البیت(ع).

******

ثمره ی جهاد نسل ایستاده فریادگر، شده بود نسل نشسته ی یاد آور.

******

و در تمام آن سال ها که ما داشتیم عکس حاج همت و متوسلیان وبروجردی وباکری وخرازی را پشت کلاسورهایمان یا روی کمدهایمان می چسباندیم وصبح های سه شنبه می‌رفتیم زیارت عاشورا با ساندیس، یک نفر داشت فریاد می زد:"بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت های اصلی انقلاب زنده بماند."

******

وسط میدان ما شده بود کنج عافیتی که با یاد شهدا تزیین شده بود و عکس هایشان و خاطراتشان وروز به روز هم خاطرات لطیف‌ترمی شد و لطیف‌تر. اینکه چطور عاشق می شدند ،چطور خواستگاری می‌کردند ، چطور دل خانم هایشان را به دست می آوردند ، چطور به نوزادانشان نگاه می کردند، چطور شوخی می کردند و...

عجب شهدای نازنین بی آزاری . شهیدانی که حتی شهرام جزایری هم حاضر بود زکات اختلاس هایشان را بدهد تا برایشان کنگره ی بزرگداشت برگزار شود.

******

گفته بود می بینی این را برای حجله ام گرفته¬ام. قشنگ هست یا نه؟ و به قاب نگاه می¬کرد، به بچه¬های کوچه¬ی اصغر شهیدکه شاید بیست و دو را هم پر نکرده بود و دست هایش، دست های زمخت و پینه بسته¬اش، به شصت ساله ها می مانست.

اصغر که شهید شد، می دانست روزی خواهد رسید که فقط شهدای نازنین را یاد خواهند کرد؟ آنها که نه فرزندان پا برهنه ی جنوب شهری اند و نه بغض به قربانگاه آمده ، نه تازیانه خوردگان تاریخ تلخ و شرم آور محرومیت ها و نه شمشیر برهنه ی عدالت علی در برهوت ظلم و تحجر؟ شهدایی که به نشستن فرا می خواند و گریستن و حال ، و نه به قیام و مبارزه و قیل و قال. شهدای نازنین، شهدایی که می شود برچسبشان را چسباند به داشبورد زانتیا و گاز داد تا جمکران!

******

تا آنجا که یادم می¬آید، شهدا آنقدر ها هم که حالا می¬گویند نازنین نبودند. همیشه هم لبخند روی لبشان نبود. آنقدر مست خدا نبودند که فقر و فساد و تبعیض از یادشان برود و آنچنان از خوف خدا غش نکرده بودندکه هیچ خوفی بر دل هیچ کس نیندازند.
تا آنجا که یادم هست – راستی چند هزار سال پیش بود؟
- تجمل پرست ها از بسیجی ها می ترسیدند. مفسد ها، مال مردم خور ها، رانت خوارها، از بسیجی ها می ترسیدند، شهدا آدم های ترسناکی بودند. باور کنید به خدا، این قدر دوست داشتنی بودن هم خوب نیست.
باور کنید به خدا، امام حسین (ع) هم این قدر دوست داشتنی نبود. اگر نمی ترسیدند از او، که قطعه قطعه اش نمی کردند و اسب بر پیکرش نمی‌دواندند و آب بر قبرش نمی بستند و در خیمه ها محصورش نمی کردند.

******
به روضه اش رسیدیم.

حالا چقدر حال می دهد زیارت خواندن برای شهدایی که بعد از رفتن هم شبیه شده اند به عشقشان، به حسین (ع) که آن بزرگ گفت: دو بار شهید شد.
السلام علیکم یا اولیاء الله و احبائه، السلام علیکم یا اصفیاء الله و اودّائه.

* گفتاری از وحید جلیلی- سردبیر ماهنامه سوره
منتشر شده در ماهنامه امتداد و روزنامه حزب الله
نوشته شده توسط رسول در دوشنبه 19 شهریور 1386 و ساعت 09:09 ق.ظ
| راه سرخ ,
چند خاطره از برادر احمد

دعا كن، فقط دعا كن پای من به مریوان نرسد!

با تیغه دست محكم روی داشبورد كوبید. گفت: «به تو می‌گم بزن كنار، همین حالا!»

كوبیدم روی ترمز. به خاطر یخبندان دی‌ماه و سطح لغزنده جاده، ماشین كمی س‍ُر خورد، تا در حاشیه جاده متوقف بشود. معطل نكرد، سریع از ماشین بیرون پرید. من هم پشت سرش از ماشین خارج شدم. دیدم آن دست جاده یك بچه بسیجی حدودا‌ً چهارده‌ ـ پانزده ساله روی یك ت‍َل‌ِ بزرگ برفی، ایستاده.

مثلا‌ً نیروی تأمین جاده بود. یك دست لباس خال‌پلنگی گل و گشاد به تن داشت. زبانه پوتینهایش بیرون زده بودند و بندهایشان هم باز بود. جیب خشاب‌هایش به صورت كج و معوجی از فانسقه‌اش آویزان بود.

تفنگ ژ‌ ‌3 را هم به جای‌ آن‌كه روی دست گرفته باشد، از بند به شانه‌اش انداخته بود و برای گرم كردن خودش، توی دست‌های كبود‌شده‌اش «ها» می‌كرد. خلاصه هیچ‌چیز او به یك نیروی تأمین جاده شباهت نداشت.

 حالا از این طرف هم او با آن لباس كردی و كلاه‌كشی كاموایی كه لبه آن را تا زیر ابروهایش پایین كشیده بود، هیبت غریبی داشت و با چنین سر وضعی مثل برق بلا داشت می‌رفت به سمت آن بنده خدا.

سریع خودم را به او رساندم اما دیگه دیر شده بود.

«این چه وضع نگهبانی دادن است؟ كی به تو آموزش داده؟ اصلا‌ً بگو ببینم كی تو رو اینجا تأمین گذاشته؟!» بعد هم دست دراز كرد، تفنگ را از سر شانه او قاپید، سریع خشاب آن را درآورد و گلنگدن كشید و تو لوله نگاهی انداخت و باز غرید: «این تفنگه یا لوله بخاری!»

طفل معصوم كه بدجوری از این برخورد او یك‍ّه خورده بود، با آن ج‍ُثه لاغر و قد و قواره كوچكش، عین یك گنجشك داشت می‌لرزید. تفنگ را به طرف او گرفت اما پسرك یك‌دفعه بغضش تركید و همان‌طور كه سرش را بالا گرفته بود و توی چشم‌های احمد زل زده بود، اشك از چشم‌هایش سرازیر شد و گفت: «تو خودت كی هستی كه آمده‌ای سر من داد می‌زنی؟ اسمت چیه؟ نیروی كدام پایگاهی؟»

متعجب در سكوت به او خیره شده بود. پسرك با همان بغض و اشك و لحن معترض در آمد كه: «لااقل خوب بود می‌دانستی من كی هستم!... اصلا‌ً تو می‌دانی فرمانده من كیه؟ ... دعا كن فقط دعا كن پای من به مریوان نرسد! اگر به مریوان بروم یك راست می‌روم پیش برادر احمد، او می‌داند حق كسانی را كه به خودشان جرئت بدهند سر بسیجی داد بزنند چطور كف دستشان بگذارد، حالا چرا لال شدی؟ یالّا اسم خودت را بگو ببینم! اسم مسؤولت چیه؟»

همان‌جا صد بار مرد و زنده شد. رفت جلو و با آن دست‌های درشتش بسیجی كوچك را در آغوش گرفت و با لحن بغض‌آلودی گفت: «غلط كردم برادر جان... غلط كردم!»

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رسول در یکشنبه 11 شهریور 1386 و ساعت 12:09 ب.ظ
| راه سرخ ,
نام این ژنرال را به خاطر بسپارید
 مرتضی سرهنگی
 نزار عبدالكریم الخزرجی

وقتی عراق جنگ خود را با ایران آغاز كرد ژنرال " نزار عبدالكریم الخزرجی " وابسته نظامی عراق در اتحاد جماهیر شوروی بود .
این افسر بلند پایه كه تحصیلات نظامی خود را در دانشگاه علوم نظامی " سانت هرست " انگلستان با موفقیت به پایان برده بود ، در همان ماههای اول جنگ به بغداد فرا خوانده شد تا تجربه های خود را در اختیار ارتش عرا ق قرار دهد .
این ژِنرال از جوانی تمایلات سیاسی داشت و نام او در دو حزب ملی گرای عرب كه " جماعت ناصر حسین " خوانده می شد و همچنین حزب بعث ثبت شده است .
پس از بالا رفتن تابلوی حزب بعث در عراق ، نزار به دانشكده افسری پیوست ، سپس در كلاسهای دانشكده ستاد شاگردی كرد وبا معدل عالی فارغ التحصیل شد .
او در تاریخ 13/ 12 / 1938 در منطقه بعقوبه در شهر دیالی در یك خانواده اهل سنت به دنیا ُآمده است .
این ژنرال وقتی از روسیه به عراق بازگشت از همان ابتدای ورود ، نقش مهمی در جنگ به عهده گرفت . او عضو ُ" كمیته نظارت بر جنگ " شد كه از حساس ترین كمیته های وزارت دفاع عراق محسوب می شد . تهیه طرحها ، نقشه های جنگی ، برنامه مانورهای نظامی و همچنین تهیه گزارشی از وضعیت لشگرها زیر نظر او انجام می گرفت .
درایت نظامی و سیاسی گری این ژنرال زبانزد نظامیان عراق بود . همین ویژگی باعث شد تاخیلی زود ریاست كمیته نظارت بر جنگ را به عهده بگیرد . از دیگر ویژگی های این ژنرال مخفی كاری و پیچیدگی روانی او بود .
وقتی فرماندهی نظامی عراق احساس كرد وجود نزار الخزرجی در راس یك لشكر به حضورش در وزارت دفاع ارجحیت دارد ، با صدور یك فرمان نظامی او را به عنوان فرمانده لشكر هفتم در منطقه سلیمانیه تعیین كرد .
او بعد از این انتصاب دستورهای زیر را صادر كرد :
1- اعدام كردهایی كه در طول روز تیر اندازی هوایی می كنند .
2- تخریب روستاهایی كه به مخالفین داخلی عراق و یا به نیروهای ایرانی پناه می دهند .
3- به كار گیری سلاح شیمیایی علیه كردهای مخالف رژیم عراق .
علاوه بر مواردی كه در بالا آمد ، او اولین نظامی عراق بود كه طرح " سواران " را بنا گذاشت . بر اساس این طرح گروهی از كردهای عراقی را به خدمت ارتش در آورد تا در برابر كردهای مخالف عراق بایستند .و این آغاز شكاف و برادركشی در میان كردها بود . همچنین با طرح و نقشه این ژنرال ، روستاهای كرد نشین واقع در مرز عراق و ایران را به آتش كشید و با خاك یكسان كرد .
وقتی نیروهای ایرانی مناطق وسیعی از شمال عراق را در چند عملیات از جمله عملیات " مسلم بن عقیل " آزاد كردند ، ژنرال نزار خشن ترین اقدامات را علیه نیروهای ما به كار گرفت .او در نبرد " پنجوین " به فرمانده تیپ 451 كه سرهنگ ستاد صبحی الدلیمی نام داشت ، دستور داد بیست نفر از اسیران ایرانی كه جزء سپاه پاسداران هستند نباید زنده بمانند و اسیران مجروح ایرانی هم زنده زنده دفن شوند .
خشم و كینه این ژنرال عراقی از نیروهای ایرانی به حدی بود كه بارها دستور داد مجروحان ایرانی را در میدان نبرد رها كنند و هیچ یك از آنان رابه بیمارستان نرسانند .
نقش مهم این ژنرال در جنگ و اقدامهای وحشیانه او علیه مردم كرد و نیروهای مخالف باعث شد تانیروهایی كه به منطقه شمال عراق نفود كرده بودند ، علیه این ژنرال طرح یك كمین را اجرا كنند . در اجرای این كمین یكی از خودرو محافظین وی به آتش كشیده شد و نیرو های نفوذی ما با ستون دیگری از محافظین او در گیر شدند . ژنرال با این كه بر اثر این كمین مجروح شد اما توانست از معركه بگریزد .
او در سال 1987 به فرماندهی سپاه اول ارتش عراق منصوب شد . در این مدت او توانست به این سپاه سروسامانی بدهد و تعدادی از نیروهای زبده ارتش عراق را در این سپاه گرد آورد . همچنین موفق شد بعضی از مناطقی كه در دست نیروهای ما بود از جمله : قله گردمند ، در بند یخان ، كوههای سید صادق و تپه سلطان را باز پس گیرد
تحرك پی در پی واحدهای تحت امر این ژنرال باعث شد كه فر مانده كردهای مخالف عراق كه به " ابوریشه " معروف بود و همچنین یكی از برادران طالبانی كشته شوند .
ژنرال الخزرجی ، برای شناسایی مناطق همیشه از های كوپتر استفاده می كرد . در یكی از این پروازها ، یكی از مقرهای نیروهای كرد مخالف راشناسایی كرد . این مقر نزدیك روستایی كردنشین بود . او به موضع توپخانه سرگرد " هشام رهیف " با دلایل انسانی از گلوله باران طفره رفت ولی عاقبت ، این ژنرال متقاعد نشد وبااسلحه كمری خود چند گلوله در سر هشام خالی كرد . پس از آن دستور گلوله باران روستا را داد . به دنبال خشونت های مكرر این ژنرال منطقه شمال عراق با حالتی از خشم و نفرت برای مدت محدودی خاموش و بی تحرك شد .
او همیشه از خلبانهای عر اقی می خواست كه روستاهای مرزی ایران را به شدت بمباران كنند . او معتقد بود این روستاها محل تجمع نیروهای ایرانی است و این ضربه های كوبنده به آنان اجازه ماندن در این مناطق را نمی دهد . در باره اهالی روستاهای بمباران شده هم می گفت : " ما آنان را دشمن خود می دانیم و تفاوتی میان پیر و جوان نیست . آنان به منزله سربازان دشمن هستند . به همین خاطر آنان را نابود می كنیم تا تعداد بیشتری از طرفداران ایران را جلب نكنند ."
ژنرال الخزرجی به كسی كه در مقابلش می ایستاد رحم نمی كرد. از این رو در صدد اعدام تعدادی از افسرانی بود كه مخالف خط مشی او بودند : سرتیپ احمدهاشم ، سرهنگ سامی الاماره ، سرهنگ اسعد سلطان ، سرهنگ دوم فلاح مطلك الجبوری از افراد بر جسته ای بودند كه در مخالفت با او در ارتش عراق شهرت داشتند .
در تاریخ 12/ 13 / 1985 صدام طی نامه ای از ژنرال الخزر جی به خاطر تلاشهایی كه در نبرد قادسیه به ویژه در عملیات متعددی كه توسط سپاه هفتم در مناطق شمالی انجام داد ، تشكر و قدر دانی كرد .
وقتی جنگ عراق با ایران پایان یافت ، در تاریخ 1/ 3/1988 از طرف صدام طی حكمی این ژنرال به عنوان رئیس ستاد ارتش منصوب شد و دو سال بعد یعنی در تاریخ 19/9/1990 مشاور نظامی صدام شد .
این ژنرال تیزهوش در مارس 1996 موفق شد از عراق فرار كند . او ابتدا همسرش را به اردن فرستاد تا مقدمات سفر او را فراهم كند . پس از گذشت سه ماه از سفر همسرش به امان و سپس به تركیه ، ژنرال الخزرجی با لباس زنان از استان موصل به كردستان رفت . در آنجا یك فروند هواپیمای امریكایی در انتظارش بود تا اورا به اردن ببرد .
ژنرالالخزرجی در اردن اعلام كرد كه به صفوف مخالفین عراق و به گروه " حركت وفاق میهنی " پیوسته است ، اما بعد حزب گرایی را مورد حمله قرار داد و گفت : " من تمایلی به حزب گرایی ندارم . چهل سال پیش تحت لوای شعارهایی كه حزب بعث می داد به این حزب پیوستم ، اما هنگامی كه مرحله عمل فرا رسید عناصر دیكتاتور اقداماتی انجام دادند كه عراق باید بهای سیاستهای غلط آنان را بپردازد ."
او در باره جنگ عراق با ایران در اردن مطالب زیادی عنوان كرده است . او ادعا می كند كه در تجاوز عراق به ایران دخالتی نداشته است .این در حالی است كه او عضو كمیته نظارت بر جنگ بود .همچنین می گوید : " جنگ با ایران برای هر افسری یك امر طبیعی و عادی بود زیرا امریكا و غرب خواستار جنگ عراق با ایران بودند ."
الخزرجی در جای دیگری می گوید : " صدام معتقد بود كه این جنگ بیش از شش یا هفت روز طول نخواهد كشید چون امریكایی ها گفته اند به مجرد وارد كردن اولین ضربه هایی ، نظام جدید ایران ساقط خواهد شد ."
ژنرال الخزرجی اعتقاد دارد كه اردن با عراق مشكل ریشه ای ندارد ولی در حال حاضر اردن ، محل امنی برای نظامیان پناهنده عراقی شده است . این قدرت جذب نظامیان از سوی ازدن باعث شده است كه سازمان نظامی عراق نابود شود .
ژنرال نزارعبدالكریم الخزرجی مانند دیگر ژنرالهای عراقی فارغ از همه جنایتهایی كه در طول جنگ مرتكب شده امروز در اردن بسر می برد .
هنوز معلوم نیست ما چه زمانی این جنایتكاران را روی صندلی دادگاه خواهیم نشاند تا حقوق پایمال شده ملتمان را از حلقوم شان بیرون بكشیم.


نوشته شده توسط رسول در شنبه 3 شهریور 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
| راه سرخ ,

در آبان سال ۱۳۶۳شهید زین‌الدین به همراه برادرش مجید (كه مسئول اطلاعات و عملیات تیپ 2 لشكر علی‌بن ابیطالب(ع) بود) جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌كنند. در آنجا به برادران می‌گوید: من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم!

موقعی كه عازم منطقه می‌شوند، راننده‌شان را پیاده كرده و می‌گویند: خودمان می‌رویم. حتی در مقابل درخواست یكی از برادران، مبنی بر همراه شدن با آنها، برادر مهدی به او می‌گوید: تو اگر شهید بشوی، جواب عمویت را نمی‌توانیم بدهیم، اما ما دو برادر اگر شهید بشویم جواب پدرمان را می‌توانیم بدهیم.

فرمانده محبوب بسیجیها، سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخارآفرین، در درگیری با ضدانقلاب شربت شهادت نوشید و روح بلندش را از این جسم خاكی به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوی گزیند.

همان طور كه برادران را توصیه می‌كرد:

ما باید حسین‌وار بجنگیم؛

حسین‌وار جنگیدن یعنی مقاومت تا آخرین لحظه؛

حسین‌وار جنگیدن یعنی دست از همه چیز كشیدن در زندگی؛

ای كاش جانها می‌داشتیم و در راه امام حسین(ع) فدا می‌كردیم؛

از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و می‌گفت عمل كرد و عاشقانه به دیدار حق شتافت


نوشته شده توسط رسول در جمعه 2 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
| راه سرخ ,

به کجا چنین شتابان...

البته مخاطب مطلب کسایی هستن که فکر کنم هیچکدومشون این مطالب ونخونن وشاید حالشون ازچنین مطالبی بهم بخوره.این یعنی بن بست یعنی این که راه سنگلاخی رو بریم و حاضر نباشیم یه نگاهی به راههای دیگه بندازیم.امروزه غرب بعد ازسالهای مدید که ؛فروید؛اون نسخه رو براشون پیچید والان سرشون و از زیر برف بیرون آوردند دارن می بینن که دودمانشون به باد رفته نه خانواده ای براشون باقی مونده ونه ...

واما سر صحبت با خودمونه مائی که ادعا داریم متمدن هستیم والحق که هستیم وجای شکی نیست حتما شما هم اینو بارها شنیدین که غربی ها بیشتر ازما به قرآن عمل کردن وحتی خیلی از فرمولهای پیشرفتشون وقرآن تو دلش داره درسته وحرف متینیه . قران همه چی داره قران به ما فرمول سعادت رو داده وهمه این فرمولها با حساب دو دو تا بدست می آد همین حجاب . مثل حجاب اینه که ما ودنیای غرب تو یه دوراهی هر کدوم یه راهی رفتیم وحالا اونا بعد اینکه با کله خوردن به دیوار دارن برمی گردن ولی بدبختی ما اینجاست که راه ما بازه وافق روشنی داره ولی بعضیا می خوان برگردن .

ما راهی رو داریم که به خاطرش خیلی ها جون خودشون رو می دن ووقتی توی وصیتنامه شونو نگاه می کنی بلا استثنا توی همه شون توی یه خط به واژه ؛خواهرم حجاب ؛بر می خوری .

سرتون رو درد نیارم ولی روی صحبتم با اوناییه که راهو ول کردن و دارن به بیراهه می رن.

به کجا چنین شتابان...


نوشته شده توسط رسول در جمعه 2 شهریور 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
| راه سرخ ,

ممد! نبودی ببینی...

علی‌رضا قزوه
بهروز هم رفت ممد! با آخرین لاله چینی
آزادی شهر ما را، ممد! نبودی ببینی

ممد نبودی و بودند آنان كه هرگز نبودند
عاشق تر از تو كسی نیست، ممد! تو عاشق‌ترینی

محو كدام آستانی، غیر هوالهو هوالهو
مانند تو عارفی كو، با روح قرآن قرینی؟

آتش شدی، می‌شدی، می، خالی شدی،‌ نی شدی، ‌نی
بیرون شدی – دف شدی، دف ـ بی‌پوست، بی‌پوستینی

گفتی بمیریم در عشق، در عشق باید بمیریم
مردید، مردید، مردید،‌ با مرگ زیباترینی

در من رسوب درختان، در من غروب زمستان
ممد !كجایی كه امروز، پایان من را ببینی

دیروز، شب‌های سنگر،‌ امروز، ‌شب‌های دربند
دیروز،‌ درد حقیقی،‌ امروز،‌ درد زمینی

از قله پایین بیایید! ای عارفان دروغین



نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 12:08 ب.ظ
خاطره از جنگ | شهدا ,
با محسن هم سنگر بودم.خیلی با هم رفیق بودیم.هر دوتامون توی گردان رزمی بودیم.محسن آرپیجی زن بود و من کمکش.اون موقع خیلی تلاش کردیم که ما هم بریم برای ملاقات امام.اما قسمت نمی شد.آخرش تصمیم گرفتیم که دوتایی یه نامه برای امام بنویسیم.نامه رو نوشتیم و از منطقه پست کردیم برای دفتر امام.درست فردای روزی که نامه رو پست کردیم اعزام شدیم به خط.
روز دوم یا سوم بود که ما مستقر بودیم.که یکهو دشمن پاتک شدیدی رو برای بازپس گیری منطقه شروع کرد.ما هم که خیلی غافلگیر شده بود شروع به دفاع کردیم.تا عقبه از این پاتک با خبر بشه و شروع به پشتیبانی کنه دشمن ما رو محاصره کرد.محسن زخمی شد.اوضاع خیلی خراب بود.هر کاری کردیم نتونستیم بچه های زخمی رو عقب ببریم.خودمون عقب نشینی کردیم و من با ناراحتی زیاد و چشم گریان محسن رو جا گذاشتم.بعدا از طریق بچه های اطلاعات متوجه شدم که محسن اسیر شده.
گذشتو من برگشتم خونه و دیدم که مادرم یه نامه داد بهم و گفت از دفتر امامه.
هر کاری کردم دلم نیومد بدون محسن نامه رو باز کنم.تصمیم گرفتم صبر کنم تا آزاد بشه بعد با هم نامه رو بخونیم.
گذشت...امام فوت کرد...محسن آزاد شد....یه روز رفتم خونشون.قضیه نامه رو تعریف کردم.بعد با هم نامه رو باز کردیم.نامه رو که خوندیم.دیگه نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم.های های گریه کردیم.
متن نامه این بود:

به نامه خدا
برادر محسن.... و برادر مرتضی .....
سلام علیکم
نامه شما به محضر حضرت امام رسید.طبق دستور ایشان شما می توانید در تاریخ .../.../... ساعت..... برای دیدار حضرت امام به دفتر ایشان مراجعه نمایید.

لطفا هنگام مراجعه این نامه را به همراه داشته باشید.........


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ
... | شهدا ,

.
واما تو!؟
که قدم در این فضا نهاده ای و با فشار یک کلید بابی از حقیقت مجسم را در پیش روی خود گشوده ای.
آیا میدانی شهید کیست؟
میدانی لحظات آخرین خود را در کجای این زمین پر زحمت بوده؟
میدانی مشهدش کجاست؟
میدانی در دقایق آخرین عبور از همه تعلقها در صحیفه به یادگار مانده اش چه ثبت کرده؟
میدانی کلام ماندگارش چیست؟
میدانی برگهای پرپر شده شقایقهای ساعات و دقائق عمرش در خود چه به یادگار دارند؟
و یا هرگز تصویر او را دیده ای؟
تصویر او را نه! تصویر عشق. تابلوی تمام نمای محبت.
محبتی در نهایت اخلاص و معرفت.
محبتی سرشار از طراوت و تازگی.
محبتی به زیبایی یک پرده از جمال یار.
محبتی به شیرینی یک جرعه از وصال.


نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 03:08 ق.ظ
الو الو كربلا... | شهدا ,

الو الو كربلا

                                        مرحوم بهزاد سپهر
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم

بابا میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابا رو
به فاطمه به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو دوره كردن
بچه‌های محله
بابا یهو دویدو
زد تو دیوار با كله

هی تند و تند سرشو
بابا می‌زد به دیوار
قسم می‌داد حاجی‌و
حاجی گوشی‌و بردار

نعره‌های بابا جون
یه هو پیچید تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دویدو از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
كشتند بچه‌هارو

بعد مامان‌و هولش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه: مواظب باشید
خمپاره زد بخوابید

الو الو كربلا
كمك می‌خوام
حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابا
فقط امروزو دیدن

جلو بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربتِ اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
نشونه‌های درده
درد غربت بابا
غنیمت از نبرده

شرافت و خون و دل
نشونه‌های مرده
ای اونایی كه هنوز
دارید بهش می‌خندید

برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندید
امروزشو نبینید
بابام یه قهرمونه

یه روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه
موج بابا كلیده
قفل دره بهشته

یه روز پشیمون می‌شید
كه دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم



نوشته شده توسط رسول در پنجشنبه 1 شهریور 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
آغازی بر یک پایان | راه سرخ ,


پایان زندگی هر کس به مرگ اوست

جز مردحق که مرگ وی آغاز دفتر است


نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 06:08 ق.ظ
ای شهیدان | شهدا ,

ای شهیدان!

ما بعد از شما هیچ نكردیم!!!
لباس های خاكی تان را در میدان های مین و لابه لای سیم خاردارها رها كردیم،عهدمان را شكستیم و دعای عهد را فراموش كردیم،زمان ندبه


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ
... | شهدا ,

این دشمن با خیل عظیمی از آهن به مصاف ایمان آمده است و بچه‌ها، همان بچه‌های محله‌ی من و تو، کشاورزهای روستا، طلبه‌های گمنام حوزه‌ها، همان بچه‌هایی که اینجا و آنجا در مساجد و نماز جمعه می‌بینی، همان بچه‌ها در برابر تمامیت کفر و ماشین جهنمی جنگش ایستاده‌اند، و تو می‌دانی که پیروزی با کیست.

آوینی


نوشته شده توسط رسول در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 01:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ دارالعباده یزد، دارالمؤمنین كاشان و خاتمی؟!+ کی گفته شهدا اینقدر نازنین بودند؟+ + + + + + خاطره از جنگ+ ...+ الو الو كربلا...+ آغازی بر یک پایان+ ای شهیدان+ ...

صفحات: